شمارهٔ ۳۵۵
بستم در تصرف گفت و شنید خویشدادم به قبض و بسط تو قفل کلید خویش
رفتم به آه و ناله کنم ساز خلوتیبردم ز مجلس تو نشید و نبید خویش
شب از خیال وصل تو خوابم نمی بردچون کودکان ز خوشدلی روز عید خویش
با صد ستاره سوخته دارد قرینه امدر منتم ز اختر بخت سعید خویش
ترسم که یا روز جزا سر به سر کندبا ذوق تیغ خویش ثواب شهید خویش
چل سال شد که مرثیه خوانم به فوت عمرتا کی به صوت خویش سرایم نشید خویش
شد عمر و قید بندگی از گردنم نرفتسرمایه باختم به فروش و خرید خویش
تلخ مسیح از چه چشم من که دیده امدر نیستی خویش علاج مفید خویش
از جان غلام پیر مغانم که خلق اوکردست منکران جهان را مرید خویش
هرگز نظر دو جلوه به یک رنگ ازو ندیدهستم همیشه در غلط از سهو دید خویش
سودای چون تویی به «نظیری » کجا رسدصد شهر مشتری و تو در من یزید خویش