شمارهٔ ۳۵۳
افغان که بعد صد طلب و جستجوی خویشپر خون برم ز چشمهٔ حیوان سبوی خویش
آزردهتر ز آبلهٔ خار دیدهامخونابه ریزم از بن هر تار موی خویش
از بس که گشته پر ز غم و غصّه هر رگمچون خوشه کرده دانه گره در گلوی خویش
آبم نماند در جگر از بس گریستمدیگر به کار گریه کنم آب روی خویش
میسوخت کلک و دفتر اگر داشتی دلماز گفتگوی دوست سر گفتگوی خویش
دست طمع چو پیش کسان کردهای درازپل بستهای که بگذری از آبروی خویش
در حیرت جمال تو گم بودم ای دریغفرصت نشد که از تو کنم جستجوی خویش
عشق است و صد امید «نظیری» گناه نیستبا او بگوی یک سخن از آرزوی خویش