گنج

شمارهٔ ۳۵۲

لطف می خون در رگ افسرده می‌آرد به جوشقول نای و چنگ طبع مرده می‌آرد به جوش
نرگسش هرگه که می‌بیند به سوی سنبلشمجمع دل‌های بر هم خورده می‌آرد به جوش
شب به مستی پرسش مطرب ره حرفم گشودسمع دانا نکته پرورده می‌آرد به جوش
نیست ما را در صلاح کار ما هیچ اختیارپند بی‌دردان دل آزرده می‌آرد به جوش
قول ما صاف است در میخانه ما درد نیستپیر ما در خُم عِنَب افشرده می‌آرد به جوش
سهل نبود کشتن ما کافران آگاه مباشقتل ما در خاک خون مرده می‌آرد به جوش
یار چون گرم غضب گردد «نظیری» لب ببندشکوه خوی در تاب آورده می‌آرد به جوش