شمارهٔ ۳۵۱
طاعت پیر مغان کن وز همه بیگانه باشاول از میخانه بودی آخر از بتخانه باش
کشتگان عشق، می از کاسه سر می خورندچون که سر را خاک خواهد خورد گو پیمانه باش
کاذبی در عشق، اگر خاکسترت گردد خموشپا چو در میدان سربازان نهی مردانه باش
آنچه در رخسار گل آبست در شمع آتش استعندلیبت گر نمی خوانند رو پروانه باش
تا مقیم خانه ای تسخیر و افسونت کنندگر پری می بایدت رو ساکن ویرانه باش
شکر لله در سرت از عشق هست اندیشه ایاندک اندک مشق این سودا کن و دیوانه باش
تا ازو غافل شدی خوردی «نظیری » زخم تیرصد نظر بر دامگاه و یک نظر بر دانه باش