گنج

شمارهٔ ۳۵۰

قافیه: انهخویش۱۱ بیت
رمید طایر جانم ز آشیانه خویشکه در هوای تو خوش یافت آب و دانه خویش
دل از قفای نظر کو به کوی می گرددنظر ز شوق تو گم کرده راه خانه خویش
ز باغ رفت گل و بلبلان خموش شدندمن اسیر همان عاشق فسانه خویش
کسی که واقف ذوقی شود نمی بینمبغیر خویش که می رقصم از ترانه خویش
به شب که دردی دردی به کام دل ریزندکنم به روز طرب از می شبانه خویش
مروت و کرم از دیگری نمی بینمنشسته ام به گدایی بر آستانه خویش
ز بس که دور زمان را ز خسروان ننگ استزمانه نازد اگر گویمش زمانه خویش
به گنج خانه محمود مدح نفروشمبه شاهنامه خرم بیت عاشقانه خویش
تو را که نقد جهان باید از طلب منشینمرا خوش است دل از داغ جاودانه خویش
اگر ز برهمنان سرکشی، نیازارندتو را که هست بت خویش در خزانه خویش
دلی به شرط «نظیری » نهاده بر سر راهبه هر که تیر زند می‌دهد نشانه خویش