گنج

شمارهٔ ۳۴۹

بی تو نه با غم خوش و نی خانه خوشبا نگار خانگی ویرانه خوش
مرغ آزادم نخواهد آمدنخویش را دارم به دام و دانه خوش
من خود از فرزند دل برکنده امکودکان دارند با دیوانه خوش
دیده را از گریه نیسان می کنمشاهدان را هست با دردانه خوش
مرد کوچک دل نداند چون کندخواب شیرین آید و افسانه خوش
صبر باید تا جگرخایی کنمدرکشیدم زهر این پیمانه خوش
دعوی چابک سواری می کنمگرچه رو برتافتم مردانه خوش
می دهم شکرانه بگریختنهم مصافم هست و هم شکرانه خوش
سهل نبود بر صف آتش زدنمی نماید گرچه از پروانه خوش
مرد باطن بین چرا کاری کندکاشنا ناخوش شود بیگانه خوش
در خرابات «نظیری » عیب نیستهست دیوانه خوش و فرزانه خوش