گنج

شمارهٔ ۳۴۸

بر غمزده ای خنده زدم گفت حزین باشگر با تو هم اندیشه ما هست چنین باش
گفتم: شده دل منکر دین گفت: غمی نیستگو عاشق ما باش و صنم خانه نشین باش
کافیست اگر عشق بود عرض شهادتتصدیق کن و بی خبر از مذهب و دین باش
از دور فلک شکر کن و سیر کواکببخت تو که خوبست، بد روی زمین باش
در فکر هما بودن صیاد همایونستدر دام تو هرچند نیفتد به کمین باش
کس راه به جولانگه سیمرغ نبردهشاید که مثالی بنمایند به چین باش
افلاک و زمین بار امانت نکشیدندآن حوصله پیدا کن و آنگاه امین باش
تا هست نزاعی به دلت دشمن خویشیگر دوست نیی با همه با خویش به کین باش
از تلخ سخن های تو ما پند گرفتیمگو خاتم یاقوت تو الماس نگین باش
تا خط سیه کار تو در فکر شبیخونستگو آه مرا توسن شبرنگ به زین باش
آزرده نگردیدی از ابرام «نظیری »هرچند که بهتر شده ای بهتر از این باش