شمارهٔ ۳۵
پروانه ایم و شعله بود آشیان ماآب از شرار اشک خورد گلستان ما
موریم و در گذار شکر اوفتاده ایمدر راه پایمال شود کاروان ما
تا با نصیب ساخته اند از حلاوتیهمچون رطب شکافته اند استخوان ما
زه در گلوی ما کند از کینه روزگاربیند اگر درست تن چون کمان ما
خورشید عمر بر سر دیوار و خفته ایمفریاد از درازی خواب گران ما
صد موج را ز رفتن خود مضطرب کندموجی که بر کنار رود از میان ما
بس در دماغ همنفسان مغز سوختیمدر دیده خواب تلخ کند داستان ما
در پیری از هزار جوان زنده دل تریمصد نوبهار رشک برد بر خزان ما
ذوقی که جا به وادی مجنون گرفته بودامروز معتکف شده بر آستان ما
در حیرتم که غنچه به بلبل چگونه گفترازی که باد هم نشیند از زبان ما
بنیاد ما خرابی ما استوار کردگویی که سود ماست «نظیری » زیان ما