گنج

شمارهٔ ۳۴

بر رخ شکستم از خطا رنگ امید و بیم رابیند منجم طالعم از هم درد تقویم را
علم ارادت گر کند ذوقی نصیب جان منمستوفی امر قضا باطل کند تقسیم را
عشق از برای داغ من آتش به جانان می زندافغان که کردم دوزخی، گلزار ابراهیم را
نقدی که دوران برده است از کیسه عمرم برونجاوید مستغنی شوم از صد دهد گر نیم را
رفتم که مستان بگذرم از خدمت پیر مغانگلبانگ آزادی کشم دوشی زنم تسلیم را
نقشی به باطن دیده ام خواهم به حسن کودکیآرایش مسند کنم زینت دهم دیهیم را
یوسف که کردی سلطنت نهیش ز تعظیم پدرگر شأن حسنش بنگرد واجب کند تعظیم را
بر آسمان سروری خورشید اگر طالع شودجویند ذرات جهان بر یکدگر تقدیم را
امروز صاحب ذوق و دل غیر از «نظیری » نیست کسرشکست بر کاخ گدا! سلطان هفت اقلیم را