گنج

شمارهٔ ۳۳

ساقی بشو دورنگی امید و بیم رابنما به ما حقیقت رنگ قدیم را
حرف فریب آدم و ابلیس تا به چندچندی بگو ترانه نقل و ندیم را
از ساغر درست خودم بخش جرعه ایبر طاق نه حکایت جام دو نیم را
بوی نبید خلوت شب ها شنیده امپنهان مکن که نیک شناسم شمیم را
آن جا که لب ز رشحه می پاک کرده اندگل مشک بوی کرده ردای نسیم را
گو مفلسان کعبه بگریند کاب چشمبر عرش برده از در مسجد یتیم را
زیباست گرچه خلعت محمود بر ایازشور آن زمان کند که بپوشد گلیم را
مطرب به یک دو نغمه غنی کن دل فقیرساقی! به یک دو جرعه سخی کن لئیم را
جنسی که در خزانه لطف تو نیست، نیستجز احتیاج تحفه ندیم کریم را
روزی که جرم نامه «نظیری » برآورداز آب عفو شوی کتاب سقیم را