گنج

شمارهٔ ۳۲

تمکین خرد برد ز سر شور و شرم راپیری برهاند از شب غفلت سحرم را
مانند ترنجم که خزان است بهارشدم سردی دی تازه کند برگ و برم را
تا سدره بپرم اگرم در بگشایندهرچند که فرسوده قفس بال و پرم را
کوتاهی عیشم پی پند دگران استدهر از پی تأدیب بردشاخ ترم را
در هر قدمی صد خطرم بر سر راهستوز بهر اقامت نه مقامی سفرم را
ره طی نکنم مرحله ای را که به هر گاماز هول مصیبت نگدازد جگرم را
شاید که چو تسلیم و رضا بدرقه کردندره امن شود وادی خوف و خطرم را
سعیی کنم و رخت به منزل برسانمتا کس نرسانیده به رهزن خبرم را
از خانه چشمش نگذارم به درآیدبر روی تو گر راه نباشد نظرم را
صد لابه به امید یک ابرام تو کردمیک بار به تلخی نخریدی شکرم را
چون توبه کنم از غزل و قول «نظیری »دوران خرد از صد هنر این یک هنرم را