شمارهٔ ۳۱
مستی ربوده از کف هستی زمام مامطرب نمی دهد خبری از مقام ما
تا گشته ایم غافل ازو دور مانده ایمپدرام می شویم که وحشی است رام ما
دانی که نور مردمک چشم عالمیمبینی اگر به دیده معنی خرام ما
خود را برهنه بر صف شمشیر می زنیمکاندر فنای ماست بقا و دوام ما
بر کف کلید جنت و بر لب سلام حوررضوان ستاده در طلب بار عام ما
خرمن به باد رفت درین دشت پرفریبمرغی نسود گوشه بالی به دام ما
پستان دایه در کف مشتاق شاهدستبی گریه قطره ای نچکاند به کام ما
تا اقتدا به «حافظ » شیراز کرده ایمگر دیده مقتدای دو عالم کلام ما
باران گریه طبع «نظیری » بهار ساختکو باد؟ تا برد به گلستان پیام ما