گنج

شمارهٔ ۳۴۵

بزم می‌سازیم سامان گر نباشد گو مباشنوش می‌گوییم مهمان گر نباشد گو مباش
جرعه درد و حیات تلخ قسمت کرده‌اندعیش خضر و آب حیوان گر نباشد گو مباش
غمزه را فرهنگ و دانش ترجمانی می‌کندچشم هندو فارسی‌دان گر نباشد گو مباش
زلف بین سنبل در آغوش ار نگردد گو نگردرخ نگر گل در گریبان گر نباشد گو مباش
چشم ما را ز آب روی او گلی خواهد شکفتدانه‌ای در خاک اگر پنهان نباشد گو مباش
زخم مژگان عرب بهر قبول کعبه بسدر قدم خار مغیلان گر نباشد گو مباش
صد خطا در کار داریم از برای عفو اوضعف صدق و نقض پیمان گر نباشد گو مباش
گر به زاری گر به رنجوری به یادش خرمیمعمر دردش باد، درمان گر نباشد گو مباش
راه بی‌وادی و بی‌منزل «نظیری» می‌رویمعشق رهبر گشته ایمان گر نباشد گو مباش