شمارهٔ ۳۴۶
از نقل و باده گوشه دل گشته روشنشکو جام جم که آینه سازم ز آهنش
زحمت کشد ز شمع مسخر کنم سپهرتا هر شب آفتاب برآرم ز روزنش
غایب شوم ز خلوت و حاضر شوم بر اودلق از بدن برآرم و دربر کشم تنش
نگذارمش به حرف که گوید کدام و کیستگر از قفای در رسد آواز دشمنش
از دست من به حیله برون رفته بارهاتا پا نگیرمش نکنم سست دامنش
سیب ذقن به بازیش از کف نمی دهمتا دست کوتهم نشود طوق گردنش
زین سیمگون حصار «نظیری » نمی رودتا قفل سیم او نشود نعل توسنش