گنج

شمارهٔ ۳۴۴

قافیه: انکشدش۱۰ بیت
کی بود شفقت دل سوی اسیران کشدشناله‌ای کار کند تا در زندان کشدش
سایه بر حسن گل و سرو چمن نندازدبو که نالیدن مرغان به گلستان کشدش
چشم ما رفت و سیه خانه سوی صحرا زدبخت سازد که غزالی به بیابان کشدش
می ما دید و مسلمانی ما نپسندیدزین می ار گبر چشد دل سوی ایمان کشدش
مست از خانه ما رفت برون می ترسمشحنه ای دررسد و جانب سلطان کشدش
کوکبی را که ره مقصد ما گم سازدصبح خندان به در آید به گریبان کشدش
کسری از منزل ما دربدران گر گذردنقشی از خون دل و دیده بر ایوان کشدش
دل ما از لب او آب خورد می شایدبه سر زلف گر از چاه زنخدان کشدش
بس کز آن روی به حسرت نظرم برگرددطفل اشکم دود و گوشه دامان کشدش
بی رخت در ظلماتست «نظیری » خواهمخضر خط تو سوی چشمه حیوان کشدش