شمارهٔ ۳۴۱
بلاست خط نگارین و زلف خود به خمشدگر ز فتنه چه بر سر نوشته تا قلمش
به این جمال و نکویی که اوست میترسمموحدان به خدایی کنند متهمش
اگر فریب ملایک دهد عجب نبودکه یاصمد بنویسند جای یاصنمش
شبی به ناله دلش را اگر به دست آریبه هر امید توان کرد تکیه بر کرمش
دلی که راه به آن چشمه زنخدان بردمسیح آب خضر می دهد به جام جمش
شعور نیست که یک دم به خویش پردازمخرابم از قدح التفات دم به دمش
اگر زین به رگم ریش باخبر نشومز پای تا بسرم محو لذت المش
به قید زلف گره گیر او گرفتارمدریغ جان نتوانم فشاند در قدمش
پریده دل به هوای کسی «نظیری » راکه گرد کعبه بگردد کبوتر حرمش