شمارهٔ ۳۴۰
شرمسارم از دل بی صبر و بی آرام خویشخود به یار از بی قراری می برم پیغام خویش
در جهان درد و غم فرمان روا بنشسته امدر کمال اوج طالع بر فراز بام خویش
خود ز خود ساغر ستانم خود به خود ساقی شوماز کف نوشین لبی هرگز نگیرم جام خویش
عود مطرب تر، دم نی سرد، حیران مانده امبر کدامین آتش اندازم کباب خام خویش
گنج در ویرانه دارم، با پری در خلوتمسایه ای هست از جنون تا من نگردم رام خویش
شد «نظیری » عاقبت فرخنده از لطف ازلفال نیک صبح همره داشت مزد شام خویش