شمارهٔ ۳۳۹
بر کس نمانده سنگم زد و چشم شوخ و شنگشسخنم گران به طبعش خردم سبک به سنگش
نظرم درو معطل خبرم درو مأولنه تصورش به شکلش نه حکایتش به رنگش
به کرشمه های ابرو خبرم دهد وگرنهسخنش به حیله یابد اثر از دهان تنگش
چو به خانه دیر ماند همه اهل شهر کورشچو به کوچه زود آید همه خلق کوی لنگش
نشود که خصم باشد دل مهربان مؤمنبه بتی که دوست دارد دل کافر فرنگش
مژه چون صف مهاجر همه معجز و کرامتدل ما چو فرق منکر شده پایمال خنگش
به مصاف چون ننازم به نیام سینه تیغشبه سپهر چون نتازم به کمان دل خدنگش
به قصور توبه گیرم در خلوتم نبنددچه نوا مغنئی را که شکسته است چنگش
به کدام قدر گیری سر ره برو «نظیری »ز نیاز تست عارش ز سلام تست ننگش