شمارهٔ ۳۴۲
هرگز گلی شکفته نشد از نسیم خویشگاهی توجهی به غلام قدیم خویش
نشناسدم کسی که ندارم قرینه ایعنقا نهفته ماند ز مثل عدیم خویش
درهم تر از حساب تو کاری است چون کنمبا تیره تر دلی ز دماغ سقیم خویش
من موشکافم او گر هم بر گره زنددرمانده ام به بازی بخت ندیم خویش
محجوبم از تقید خود مستیی کجاستکایم برون ز خرقه پرهیز و بیم خویش
گر پا کشم سرم به خرابات می رودامیدوارم از روش مستقیم خویش
دل را به کوی عشق به تکلیف خوانده اندهرجا برم رود به مقام قدیم خویش
گر بر فراز مسند شاهی نشسته امبیرون نمی نهم قدمی از گلیم خویش
مستی بگو بریز «نظیری » که رفت نیست؟ظاهر مکن سلامت طبع سلیم خویش