گنج

شمارهٔ ۳۳۵

قافیه: رش۱۲ بیت
گر جهان کشته بیداد شود برگذرشاز تکبر به سوی خلق نیفتد نظرش
به قفا رو نکند بهر تسلای دلیگرچه یک شهر به فریاد رود بر اثرش
هرکه را فتنه او برد به یک بار ببردهیچ کس باز نیابد که بگوید خبرش
به سر و مال اسیرانش امان می خواهندکس نگوید که مروت نبود این قدرش
بس که از جنگ و پشیمانی او می ترسندمفت گویان نفروشند نصیحت به زرش
لؤلوی دیده مردم به خزف نشماردلیک خواهد که بریزند به دامن گهرش
هرکه را شهرت سودای زلیخا باشدماه گل پیرهن آرند همه از سفرش
مژده کام به ما داد دهانش ز اولکس چه داند که همه هیچ بود چون کمرش
بخت ما را که مه چارده در ابر بودنکند جز به غلط ناله خروس سحرش
آن هما کز نظر همت ما برمی خاستبود با نام تو آموخته کندیم پرش
وان تذروی که دم از فرط محبت می زدبود از سرو تو آویخته دادیم سرش
هرچه نیکوست نو و کهنه «نظیری » نیکوستخشک سازیم رطب چون نفروشیم ترش