گنج

شمارهٔ ۳۲۹

داشتم از درد جدایی خروشدل چو تو را یافت زبان شد خموش
غم نخوردم غایب من حاضر استمژده دل می رسد از لب به گوش
گر نرسد بوی تو هر صبحدمتا سحر حشر نیایم به هوش
هر که هوای تو به جنت بردساعد حورا شودش بار دوش
گر به قدح زهر هلاهل کنندشهد شود چون تو بگویی بنوش
لعل تو افکند دلم را ز چشمکعبه به جامی نخرد می فروش
از اثر گریه چون لعل ماخون به دل سنگ درآید به جوش
بر نگه غیر سپندی بسوزیا به رخ خویش نقابی بپوش
عشق ز پندار و گمان برترستتا رمقی هست «نظیری » بکوش