شمارهٔ ۳۲۸
بزم خالی می شود مطرب خموشساقیا جامی بده جامی بنوش
تلخی از میگون لبان در کام ریزنیم مستم از شراب نیم جوش
در دم آخر گران تر ده قدحتا برندم مست از مجلس بدوش
دل به بدخویی نمی آید به دستلطف و حسنت هست، در خوبی بکوش
گر گره بگشایی از بند قباخار گردد گل به جیب گل فروش
غمزه صد جا پرده دل می دردتو خوشی می گوی و پندی می نیوش
تو درم بگشای، هرکس خوب نیستپرده گو بر روی نازیبا بپوش
هیچ می دانی که در صحرا و باغتا سحر از غیب می آید سروش
خار و گل در جوش و ما شب خفته ایمناطقان خاموش و گنگان در خروش
صد چو بلبل مست دستانت شودگر برآری پنبه همچون گل ز گوش
در غمم گفتی «نظیری » را چه رفتهقل هوش و هقل هوش و هقل و هوش