گنج

شمارهٔ ۳۲۷

قافیه: وش۱۱ بیت
از خوی کریم تو گنه گشت فراموششرمنده نماندیم زهی عفو خطاپوش
دل راه تو پویید و نهد بر سر و جان پایجان دست تو بوسید و زند بر دل و دین دوش
جز بر تو نخوانم که ندرد ورقم بختجز از تو نپرسم که نتابد فلکم گوش
گویا سخن عشق تو شد قوت خردهاکاندم که کنم وصف تو در دام فتد هوش
من خود شوم از هر سخن خویش پشیمانوین قوم به من هیچ نگویند که خاموش
پختیم رنگ و ریشه و لذت نگرفتیمزین خام حریفان که ندارند به هم جوش
گردد دو جهان هیچ چو با هم بنشینندسلطان قلندروش و ابدال نمدپوش
از رفتن دوران هنردوست یتیممنتوان پدر از سر شده را گفت که مخروش
هرچند به عشرت گذرد فرصت پیریایام جوانی نتوان کرد فراموش
افسرده تر از صبح خمار شب دوشمامروز که بر دوش برندم ز می دوش
بنشین به خود ار خوش شودت وقت «نظیری »یوسف که خری مفت به قلب دو سه مفروش