شمارهٔ ۳۲۶
در بغل مصحف و سجاده تقوا بر دوشبرد از مدرسه ام مغبچه باده فروش
در نماز از صف اصحاب برونم آوردبر زبان نیت و تکبیر مؤذن در گوش
هم در احرام ز سوداش به سر مانده دو دستهم به نیت ز تماشاش زبان گشته خموش
هر دو از زمره اسلام روان گردیدیماو به من عشوه کنان من ز پیش طعنه نیوش
گاه گفتی به سرین نکته که هان تیز بدهگه فکندی به قفا بوسه که هین تیز بنوش
مست و واله به خرابات مغانم آوردوز حریفان خرابات برآورد خروش
صنم آراسته کردند و قدح در دادندگرم گردید ز من زمزمه نوشانوش
رد اسلام و ورع برهمنم تلقین کردبا بتان روی به روی و به مغان دوش به دوش
آن چه آیات و حکم بود ببرد از یادموان چه ابیات و غزل بود قوی ساخت به هوش
عمرها مطرب و میخانه پرستی کردمناگهم خورد به گوش از قدح باده سروش
کاین چه مستی و غرورست به طاعت بگرایوین چه نااهلی و دوریست به خدمت می کوش
زین صدا رفتم از آهنگ مقامات به درزین ندا آمدم از باده طامات به هوش
بردم از کوی حریفان به سوی زاویه رختکردم از نشئه تحقیق به علیین جوش
تا برون آمدم از عالم فردانیتخود خراباتی و خود زاهد و خود باده فروش
قصه عاشق دیوانه «نظیری » دگرستعاشقان را ز چنین رو نپسندند خموش