گنج

شمارهٔ ۳۲۵

قافیه: نش۱۱ بیت
یارب آن سرو که پرورده ای از اشک منشآفت صرصر بیگانه ببر از چمنش
خاتم لعل سلیمانی او باز آوردپیش از آن دم که برد آب و صفا اهرمنش
عشق شوریدگیم می طلبد می ترسمکه پریشان کند این خواب پریشان ز منش
شهر برهم خورد ار باد به زلفش گذردکه کمینگاه صد آشوب بود هر شکنش
رسن زلف چو در چاه ذقن آویزدابله آنست که در چه نرود از رسنش
پارسایی که به سوداش دل از دست دهدگر فرشتست که باشد خطر از خویشتنش
دهر از افسانه و افسون لبش پر شده استگرچه دانم نبرد ره به دهانش سخنش
چون سحر پرده اغیار بدرم تا چندهمچو گل شب به هوا پاره کند پیرهنش
عشق بی آتش و بی دود همه سوختن استعاشق آن نیست که خود داغ نهد بر بدنش
تندرستیم و ز رنجوری خود در تابیمهرکه را رو دهد این عارضه بستر فکنش
به امیدی که غزل های «نظیری » خوانیبالد از شوق تو چون غنچه زبان در دهنش