شمارهٔ ۳۲۴
دهر پرفتنه و شورست ز چشم سیهشدار از چشم بد خلق خدایا نگهش
هرکه را باعث عصیان و خطا عشق شودملک از رشک بسوزد که نویسد گنهش
پر مگو خواجه که عشرتگه ما روشن ازوستهمه جا هست، ولی در همه دل نیست رهش
دل هرکس که درین غمکده صحرا گرددناگهان یوسف کنعان به در آید ز چهش
رشک بر کودک لشکر شکن ما داردپادشه زاده که هستند ز خاصان سپهش
ملک چین با بت و بتخانه به یغما ببردگر کله گوشه به یغما شکند پادشهش
اجر بیداری چل ساله نثاریست قلیلروز گردید شب ما ز مه چاردهش
ماه نو کرده ز افلاس تهی پهلو راناز بر اوج هوا سوده چو پر کلهش
عجب ار در دل ویران «نظیری » گنجدکوه را تاب نباشد که شود جلوهگهش