شمارهٔ ۳۲۳
به اختیار تو در باختم ارادت خویشکنون به لطف تو مستغنیم من درویش
نمی توان دل یک ذره بی جراحت یافتز ابروی تو که تیری خطا نکرد از کیش
ز صد هزار یکی با تو ره به سر نبریمتو لاابالی و خودرای و ما صلاح اندیش
به غمزه گو به تأمل قیامت انگیزدهنوز می چکدش خون خلقی از سر نیش
کرشمه ات که بجز داغ بر جگر ننهدغنیمت است که گاهی بخاردم دل ریش
ز تن چگونه به راحت برون رود جانمخیال گردش چشمت نمی رود از پیش
ز چاشنی و حلاوت نمی کنم سیرمغمت که هست کم او فزونتر از هر بیش
همین که رای تو دیدم، پی تو گردیدمز شوق عشق تو غافل شدم ز مذهب و کیش
دگر نماند سر خانمان «نظیری» راکه آشنای تو بیگانه میشود از خویش