شمارهٔ ۳۲۲
تو کودکی به بزرگان زبان درازی بسبه صید شیردلان قصد شاهبازی بس
برای قبله اسلام کعبه ساخته اندنیاز خاک سر کوی خانه سازی بس
ز شهر گرد به یک تاختن برآوردیز رخش جور فرود آی تاکتازی بس
تو خوب رو به هر آلایشی قبول دلیمساز جامه نمازی، رخ نمازی بس
به روی معجزه خال مجاهدی که تو راستبرای کشتن اهل فرنگ غازی بس
چنان برد دل محمود چشم هندویتکه با ایاز بگوید دگر ایازی بس
قد چو چنگ نگویم که در کنارم گیربه نغمه ای که ز دورم همی نوازی بس
نیاز، شیوه ما عاجزان محتاج استتو را که حسن و جمالست بی نیازی بس
نقاب طلعت خورشید چند خواهی بودشبا! تو زلف نگارم نیی درازی بس
چو صبح بر مه و انجم خلاف می گرمهمین که خصم شود پست سرفرازی بس
ز کج قمار «نظیری » به راستی نبریبه کم زنان دغاباز پاکبازی بس