شمارهٔ ۳۱۶
خسته را فاتحهای از لب خندان تو بستشنه را مژدهای از چشمه حیوان تو بس
بهر در شور شر افتادن سودازدگانهر سحر شورشی از زلف پریشان تو بس
ما ننالیم که حسن تو به ما کام نداددست حسن تو ازین ظلم به دامان تو بس
شاهد دولت ما بی سر و سامانی چنداین که فیروز نرفتیم ز میدان تو بس
قصه بسیار شد از بهر قبول سخنماثر چاشنیی از نمک خوان تو بس
عطش بادیه و جوع بیابان دارمجرعه زمزمی از چاه زنخدان تو بس
جام پر نوش شکوه تو رقیب تو بس استپرده بردار حیای تو نگهبان تو بس
خواب ما طاعت شب بستر ما سجادستصبحدم قبله ما چاک گریبان تو بس
بر تو حسن سخن امروز «نظیری » ختم استهرکه برهان طلبد قول تو برهان تو بس