شمارهٔ ۳۱۴
ما به دل شادیم از باغ و بهار ما مپرسدر جهان عشق زادیم از دیار ما مپرس
دوش در یک بزم با او تا سحر می خورده ایمنرگس مخمور او بین وز خمار ما مپرس
هر شکایت بود از فرقت به خلوت گفته شداز تلافی های بخت حق گذار ما مپرس
وقت ما آیینه رخساره معشوق ماستحسن روی او نگر از روزگار ما مپرس
چشم گریان آوریم و جان پر حسرت بریمگو کس از آغاز و از انجام کار ما مپرس
در خلاص امتحان صدبار آتش دیده ایمنقد دارالضرب عشقیم از عیار ما مپرس
ما ضعیفان قصد منزلگاه عنقا کرده ایماز هزار ما یکی ماند شمار ما مپرس
فضل او چون ما بسی را بی سبب بخشیده استباعث آمرزش آمرزگار ما مپرس
قصه ما را «نظیری » نیست هرگز انتهابحر بی پایان عشقیم از کنار ما مپرس