گنج

شمارهٔ ۳۰۶

ناله اصحاب مسجد نیست بی فریادرستا مؤذن می شود بیدار می خوابد عسس
ساجدان را تن ز نقصان وظایف کاستهبر زمین چسبیده اند از ضعف روزی چون مگس
گرسنه چشمان بر انجم چشم حسرت دوختهصبح از قرصی که دارد برنمی آرد نفس
بر خروش سینه لرزان همچو بر سیلاب موجبر سرشک دیده غلطان همچو بر گرداب خس
دامنت زاری کنان خواهند گیرند این گروهلیک نتوانند بردارند دست از پیش و پس
بر امید آب و دانه تا به کی داری اسیریا بکش این عاجزان را یا برون آر از قفس
تو به تخت مصر پیراهن فشانی بر صباقحطیان را روح می پرد به آواز جرس
پرده این سور واین شیون به هم نزدیک نیستمفلسان از درد می گویند و منعم از هوس
چاره‌ای خواهد «نظیری » بهر این بیچارگاندارد از احسان میرزا شادمان این ملتمس