گنج

شمارهٔ ۳۰۵

قافیه: س۸ بیت
سوی صحرای حقیقت برد عشقم از هوسمست می گشتم به قصد صید و می راندم فرس
چون به فرمان پیر گشتم غالب آمد شوق دوستاز خیالش رفته رفته عشق شد میل و هوس
تا به دشمن در نزاعی کار تو با خشم تستچون شوی عاجز به فریادت رسد فریادرس
چشم نرگس در کمین و تیغ سوسن بر کف استمی گریزم از چمن چون دزد از دست عسس
ما به این کاسه دیار آورده بودیم انگبیندست و پای مور بودیم و پر و بال مگس
آب سیمای جوانی رفت و جسم زار ماندسیل نوروزی گذشت و ماند باقی خار و خس
اینقدر دم را که میزان و حسابی در رهستیک زمان کارست اگر خواهی که بشماری نفس
عشق آمد کرد بیرون هرکه را در خانه دیدخود پرستار «نظیری » ماند و دیگر هیچ کس