شمارهٔ ۳۰۳
مرد بی حوصله مردانه نگردد هرگزخوف گرد دل دیوانه نگردد هرگز
عشق تا هست گرفتاری خاطر برجاستبی تعلق دل دیوانه نگردد هرگز
قوت بلبل ز ریاح گل سیراب شودکه ز مستی ز پی دانه نگردد هرگز
قابل فیض بجز نیک سرشتان نشوندخاک گل ناشده پیمانه نگردد هرگز
هرکه تایب زمی و مطرب و ساقی گردیدرویش از قبله میخانه نگردد هرگز
چشم مستش ز فغان و شغبم بیش غنودخفته بیدار به افسانه نگردد هرگز
شادی از وحشت اگر زور رمد ترکش گیرغم امین است که بیگانه نگردد هرگز
کار تو ساختن و پیشه من سوختن استذره در عرصه پروانه نگردد هرگز
دولت ملک بقا جوی «نظیری » که عزیزکس به این مزرع ویرانه نگردد هرگز