شمارهٔ ۳۰۰
فتاده ام به میان غم از کران برخیزبه تیر غمزه ابروی چون کمان برخیز
زمام خاطر من بسته تصرف تستاگر قبول نداری به امتحان برخیز
ترانه ای نسرودیم بلبلانه که زاغصفیر زد که چمن گشت از خزان برخیز
پیاله می دهدم دور عمر و می گویدکه پیش از آن که نگردیده یی گران برخیز
بسیم ما و تو، گو نوبهار عالم راگل از چمن برو و مرغ از آشیان برخیز
تو آفریده ز روحی ز جنس خاک نییبه صدر جای تو شاید از آستان برخیز
شکار سخت بیفتاد از زمین برگیرخدنگ راست برون رفت از کمان برخیز
ز معنی سخنی صد خطا برانگیزینیم حریف تو برخیز و بدگمان برخیز
شب دراز «نظیری » به یاد وی بگذشتدرو ز رفته بیابی مگر نشان برخیز