شمارهٔ ۲۹۴
سخن گویید با من کمتر امروزکه دارم دل به جای دیگر امروز
چنان سودا مزاجم را گرفتهکه تلخم می نماید شکر امروز
چنان اشکم به خشک و تر رسیدهکه چوبم می نسوزد آذر امروز
ز بس طوفان درو بامم گرفتهفراز بام می یابم در امروز
سمند عشق را زین برگرفتمخرد را می نهم جل بر خر امروز
به کفر این صنم گر دین نبازمنویسندم ملایک کافر امروز
دو یک می باختم عمری دوشش رافکندم مهره را در ششدر امروز
درین عشرت که من جان می سپارمنمی گرید به مرگم مادر امروز
به ظاهر دیده گر صورت پرستستمنم جان را به معنی رهبر امروز
اگر دوران خرد نظمم «نظیری »کشد حسنش قلم در کشور امروز