شمارهٔ ۲۹۳
دل ها همه به بوی گل آویختست بازعیشی به طرف هر چمن انگیختست باز
شوق شراب و شاهدم افتاده در دماغسودا متاع بر سر هم ریختست باز
یادم ز خنده لب معشوق می دهدگل بر جراحتم نمکی بیختست باز
دریاب کاین عبیر چه خوش بوی کرده انددر باغ عطرها به هم آمیختست باز
از میکده به گشت چمن آمده نشاطغم از چمن به مدرسه بگریختست باز
شیخان خرقه پوش خرابند ازین هوادر دست ابر سبحه بگسیختست باز
دامان کوه گیر «نظیری » که از کمرفرداست تیغ قهر برآهیختست باز