شمارهٔ ۲۹
ای از کرم نریخته خون سبیل راوز لطف عید کرده عزای خلیل را
در ملک مصر یوسف کنعان به یاد تودریای نیل ساخته چشم کحیل را
گویی به غیر واسطه در گوش خاکییرازی کز آن خبر نبود جبرئیل را
داده به کنج فقر نشان جنت النعیمکرده سبیل مشت گدا سلسبیل را
پل بسته حرز مهر تو بر معبر کلیمای کرده باد قهر تو خون رود نیل را
هر فرد گشته حاکم این ملک غیر توناکرده گرم جا، زده کوس رحیل را
درویش و پادشه به وجود تا قایلندخرسند کرده یی تو عزیز و ذلیل را
بفزوده بر رسوم مقدر به حسن سعیوز معصیت نکاسته رزق کفیل را
هیچیم گر تو بازستانی متاع خویشدارد دو عالم از تو کثیر و قلیل را
قائل به عجز کشت ثنای تو هر که گفتدر هستی تو ره نبود قال و قیل را
در تو به اجتهاد نظر کی توان رسیدصد شبهه در ره است قیاس و دلیل را
توحید حق بیان «نظیری » بلند ساختبرتر نهید پایه عرش جلیل را