گنج

شمارهٔ ۲۸۶

آن را که برد به مسند رازاول در زاریش کند باز
بی رنج فرح نیابد از عشقبی سوز طرب ندارد از ساز
پروانه نمی رسد به مطلوبتا بال نیفکند ز پرواز
تا شیفته بیان خویشیبا تو ننهند در میان راز
خامش کن اگر به جا رسیدیدر راه ز سیل خیزد آواز
از پردگیان نمی توان شدبا اشک خبیث و آه غماز
خواهی به مراد دوست باشیخاطر ز مراد خود بپرداز
بازیچه کوی عشق گشتیمما ابله و طبع یار طناز
تا کی سودا، متاع برریزتا کی بازی، تمام درباز
از چله نشستنت چه خیزدعشقت حرص و ریاضتت آز
رخت از بر ما ببر «نظیری »در عشق درست نیست انباز