گنج

شمارهٔ ۲۸۰

دارم دلی ز طایر وحشی رمیده ترهرچند دورتر ز کسان آرمیده تر
تا آن خدنگ قامت از آغوش من برفتپشتم شکسته تر شد و قدم خمیده تر
خونی که حکم بود بریزد خطا نشدچندان که داشت دامن عصمت کشیده تر
آن جا که شحنه تو به درگاه می بردشاهد ز عاشقست گریبان دریده تر
خورشید از کمال تو تکبیر می کشدماه از تو کس ندیده تمام آفریده تر
دندان زد هزار امیدم به درگهتاز سگ گزیده سر کوبم گزیده تر
خاری که در ره تو به خاطر شکسته بودهرچند بیش کافتمش شد خلیده تر
در کام ناروایی عشق پری وشیاز سحر کرده ام به غرض نارسیده تر
نازان مرو که بار علایق گذاشتیهستی تعلقست «نظیری » جریده تر