شمارهٔ ۲۶
غبار از دل به مژگان روبم و بینم نشانش رابه آب دیده شویم خاک و جویم آستانش را
ز مستیهای شوق آن بلبل شوریدهاحوالمکه نشناسد اگر صدبار بیند آشیانش را
اثر میکرد گاهی نالهام، از بس که نالیدمکنون از ناله من خواب آید پاسبانش را
همه در عشق او از رشک با من دشمن جانندکه با من مهربان سازد دل نامهربانش را
مرا زی عشق شورانگیز درد رشک خواهد کشتکه هرکس بر سر هر کوی خواند داستانش را
سوال بوسهای کردم از آن لب رخ گزید از قهرضیافت کرد ابرامم به شیرینی لبانش را
«نظیری» قاتلی دارد که آمرزیده میگرددسگان از کوی او گر بگذرانند استخوانش را