شمارهٔ ۲۵
کردم ز شکوه منع دل زار خویش راانداختم به روز جزا کار خویش را
وقت نظارهی بت پرهیزکار خویششویم به گریه دیدهی خونبار خویش را
جرم منست پیش تو گر قدر من کم استخود کردهام پسند خریدار خویش را
صد مشتریست جنس دلم را چو آفتابمن گرم میکنم به تو بازار خویش را
ترسم که رفته رفته به بیداد خو کنیبر کین مدار طبع ستمکار خویش را
ای دل مجو نجات که صیادپیشگاندر دام میکشند گرفتار خویش را
عمرت بود که دوش «نظیری » به یاد توآسان نمود مردن دشوار خویش را