گنج

شمارهٔ ۲۵۶

شب فغان را به در خلوت او باری بودناله برچید اگر در دلش آزاری بود
شورش و عربده‌ای در شب آن زلف نبودبخت من بود اگر فتنه بیداری بود
خویشتن را به دم سحر بر او می بستمهر سر موی مرا با رخ و قد کاری بود
نه غم مدعیان بود نه آشوب ندیمگل بی خار مگو گلشن بی خاری بود
مصر ویران دلم را ز بس آمد شد اویوسفی بر سر هر کوچه و بازاری بود
بر دل خسته من بود نگاهش هرچندهر طرف جان به کف استاده خریداری بود
حسن و حیرت به هم افشای غرض می کردندنه غم پرسش و نی زحمت گفتاری بود
در وصالش اگر از من نفسی باقی بودآن نفس بر دل من حلقه زناری بود
این همه لاف که در قرب «نظیری » می زددیدمش بر سر آن کوی عجب خواری بود