شمارهٔ ۲۵۴
قاصد دلی آزرده تر از آبله داردمی آید از آن کوی و ز رفتن گله دارد
کس خیمه نیفراخت به سرچشمه حیوانگاهی گذری خضر برین مرحله دارد
شاید که شود جلوه گر از غیب جمالیچشمی همه کس بر ره این قافله دارد
معشوق جمیل است و غیور ار نه بگویممجنون نسب از لیلی این سلسله دارد
هویی به فراغت نکند در همه صحرادیوانه که آهوی رمان در گله دارد
دریاش همی باید و در ظرف نگنجدصد گونه الم طایر کم حوصله دارد
فارغ نشوم یک نفس از بندگی عشقشکرانه فرضی که کنم نافله دارد
بی باده کنم مستی و بی نغمه زنم ذوقاینک می و نی، هرکه سر مشغله دارد
چون گفته و ناگفته به سنجیدن بخت استشعری که نگفتست «نظیری » صله دارد