شمارهٔ ۲۵۳
عنان دل ز خودرایی به فریادم نگه داردبنالم کاندر آن دل ناله مظلوم ره دارد
دل دیوانه ام را گنج در ویرانه افتادستگدایی عشق بازی با جمال پادشه دارد
چو گوید کفر مجذوبی به استغفار حاجت نیستکسی کز عشق گمره شد چه پروای گنه دارد
مرا گر هست کبری در دماغ از کبریای اوستحباب از جوش دریا باد نخوت در کله دارد
تجلی جمالی هست در هرجا که ذوقی هستبیابان شور اگر می آورد یوسف به چه دارد
فقیری را که شب ها تکیه گاه از خشت آن در شدچنان خوابد که گویی تکیه بر خورشید و مه دارد
حکایت های عهد دوستی را کرده ام از برچو هندویی که بهر سوختن هیزم نگه دارد
همان بهتر که نگشایی سر راز دل ما راکه حرف هجر خونین نامه ما را سیه دارد
به خاک پای گلبن می نویسد شکوه از غربتاگر بر شاخ طوبا بلبلی آرامگه دارد
شبیخون غم از پا درنمی آرد «نظیری » راز اشک و آه شب سلطان ما خیل و سپه دارد