شمارهٔ ۲۵۲
به غمزه روز الستم همین معامله بودابد رسید و نیاسودم این چه مشغله بود
نصیب من ز ازل درد بی دوا گردیدکه بردباری هرکس به قدر حوصله بود
ببوی من سبب اجتماع دل ها گشتجنون که باعث آشفتگی سلسله بود
به صفحه نقش خط و خال خویشتن نقاشنکو کشید که آیینه در مقابله بود
دلم ز سر دهانش به قیل و قال افتادلطیفه یی ز لبش صد هزار مسئله بود
لبش به دادن کامم نمود جهد امابه غمزه کرد حوالت که بد معامله بود
فریب قول بداندیش گرگ فاسد گشتربود یوسفی از ما که چشم قافله بود
به نکته گفت خجل می کنم «نظیری » راز قول خویش فراموش کرد این صله بود