شمارهٔ ۲۴۷
تو می رانی و خاطر با تو ذوق گفتگو داردگدا هنگام مردن پادشاهی آرزو دارد
تو شمع بزم هرکس گشته ای صحبت غنیمت دانکه این پروانه هم با گوشه یی تاریک خو دارد
حرارت از برای گرمیم بسیار می بایددل چون مومم از سختی جدل با سنگ و رو دارد
کدامم مجلس و سامان که می خوردن به یاد آرمچراغ تیره یی دارم که مردن آرزو دارد
به بدمستی سزد گر متهم سازد مرا ساقیهنوز از باده پارینه ام پیمانه بو دارد
سزد گر باغبان درهای باغ از ناز بگشایدکه بلبل گشت مست و غنچه اش گل در گلو دارد
کدامین بود؟ جام لطف و کی دادی «نظیری » راهنوز آن بسته لب آب غریبی در گلو دارد