شمارهٔ ۲۴۶
آمد سحر که دیر و حرم رفت و رو کنندتا بازم از نصیب چه خون در سبو کنند
ما قابل نشاط و شکرخنده نیستیمتا شهد خوشگوار که را در گلو کنند
آنان که تنگ ظرفی ما را شنیده اندمی بهر آزمایش ما جستجو کنند
آلودگی به گریه ز دامان نمی روددلق مرا به سیل مگر شست و شو کنند
تصدیع کم کشند گل و باده تا به کیدر کار بی دماغی ما آبرو کنند
کو زخم عاشقانه که در جلوه گاه حسنصد چاک دل به تار نگاهی رفو کنند
تو کار دل به غمزه معشوق واگذاربی طاقتی مکن که نکویان نکو کنند
حق عطای عشق نسازند هیچ اداگر خلق عمر در سر این گفت وگو کنند
دیگر ز آب دیده «نظیری » به خون نشستچندان نماند دل که غم و غصه بو کنند