شمارهٔ ۲۳۸
گلزار به شهر آمد و بازار چمن شدگوش همه کس محو غزل خوانی من شد
تا جیب گشادم که از آن نام برآرمدیدم که صبا قاصد صد بیت حزن شد
هر دخل که می خواست کند دشمن حاسدآمد به زبانش ز دل و مهر دهن شد
از ظلمت شب مرغ خروشان نشد امشبهرچند که در بند پر و بال زدن شد
پر زورتر از باده تلخ است محبتعشقی که برو سال گذر کرد کهن شد
الفت ده هجران و وصالست صبوریمخموری من توبه ده توبه شکن شد
تا می شنوم حسن و وفا هر دو غریبندعاشق نشنیدم که ز غربت به وطن شد
تا همسفر اشک خودم کار خراب استهرجا که شدم در پی ویرانی من شد
هر زخم که برداشت ز ایام «نظیری »نی چاک گریبان شد و نی جیب کفن شد