گنج

شمارهٔ ۲۳۷

رشکی به من گهی ز ادای سخن رسدصد جایگه مقام کند، تا به من رسد
من بر در از تجلی آن نور ساختمپروانه چون به عرصه آن انجمن رسد
در راه تو شمال و صبا در ترددندتا بو که را دهی که به بیت الحزن رسد
گر زیر گلبنی قفسم را نمی نهیجایی بنه که ناله به گوش چمن رسد
گفتند: کم بقاست سمن عندلیب گفتای کاش عمر گل به حیات سمن رسد
جیبی که پاره شد به ملامت رفو نشددست جنون مباد به این پیرهن رسد
زاهد ز سر نکته صوفی چه آگه است؟در شیوه های چشم صنم برهمن رسد
بازیچه تو معجز عیسی به باد داددر نرگس تو کس به چه افسون و فن رسد؟
ای جان به سعی درد «نظیری » نمی رودمرگی مگر به داد دل زیستن رسد