گنج

شمارهٔ ۲۳۶

گهی که وقت علاج دماغ من باشدنسیم در یمن و نافه در ختن باشد
مقیدم به بت خود چنان که می خواهمنه بت پرست، نه بت گر، نه بت شکن باشد
ز طور عشق همه کار عقل دیگر شدچو آصفی که سلیمانش اهرمن باشد
مشو به خویش مقید که مرغ زیرک راخطرگهی است که مشغول خویشتن باشد
سفر گزین که نهال اول ار ملول شودزمین غربتش آخر به از وطن باشد
چو ذره ام به هوای در تو بازاریستکه دورگردی من رشک انجمن باشد
ز بس که جامه ز شوق تو پاره پاره کنمبه هرچه دست زنم چاک پیرهن باشد
توان ز نامه من یافت اشتیاق مراعیار شوق به اندازه سخن باشد
ز ناله بس نکنم زان که کم رسد آسیببر آن درخت که مرغی صفیرزن باشد
چو شاخ گل همه مرغان سزد که گوش شوندکه بلبلی چو «نظیری » درین چمن باشد